
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
پسری سیزده یا چهاردهساله همراهِ پدر به محفلی از بزرگان فضل و ادب مشهد میرود به خانه میرزاآقای جواهری پدر محمود فرخِ شاعر از رجال سرشناس مشهد که منزلش محل آمد وشدبزرگان ادب خراسان بود. پدر در مجلس میگوید: «این آقا جلیل پسر من هم شعر میگوید.» میرزاآقا جواهری و دیگران از او خواستند از اشعارش چیزی بخواند. پسر با همان لحن مخصوص به خودش گفت: «چه نوع شعری بخوانم؟ قصیده؟ غزل؟ قطعه؟ مثنوی؟ کدامیک؟» حاضران حیرتزده شدند که این نوجوان در چنین سنوسالی با همهٔ قالبهای شعری آشناست. یکی از حاضران گفت: «قصیده بخوان.» پسر گفت: «از قصاید عربیام بخوانم یا فارسیام؟» حیرت حاضران صدچندان شد و با ناباوری گفتند: «از هر دو بخوان!» او در آن مجلس دو قصیده از قصایدش یکی را بهزبان فارسی و دیگری را بهزبان عربی خواند. این نوجوان کسی نبود جز بدیعالزمان بدیعالزمان فروزانفر مولویپژوه، پژوهشگر، مصحح، مترجم، شاعر، منتقد، مدرس دانشگاه تهران، عضو فرهنگستان زبان و سیاستورز بود که عمدهٔ شهرتش بهسبب مولویشناسی و مطالعات گسترده و عمیق در این حوزه است شعر سعدی بوستان باب چهارم در تواضع چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل --- گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند --- گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریهٔ آسمان --- به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی --- فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن --- شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت --- خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست --- سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر --- بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت --- شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان --- در این کشور اندیشه کردم بسی پریشانتر از خود ندیدم کسی --- برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن --- بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان --- تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز --- بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد --- از این خاکدان بندهای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد --- الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری --- که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟ که در زندگی خاک بودهست هم --- به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد --- بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد --- مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت --- عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی ***

فروزانفر، سعدی نیکنامی
