
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
ظهر جمعه حسن روشندل بعد از هفت سال از خانقاه دراومد و راه افتاد به سمت بیابونهای اطراف. هنوز از شوراب خارج نشده، پشتش از ازدحام جماعتی سیاه شد. من اونجا نبودم. اینها رو کدخدا تعریف کرد. راست و دروغش با خودش. هیچکس نمیدونست شیخ کجا میره. بیجهت میرفت. یه ساعت، دو ساعت. یکنفس، بیتوقف. جماعت پشتش چند روز بود که دربهدر بودند. غذای درست نخورده بودند. زمستون نزدیک بود، اما آفتاب ظهر حرارت داشت. همهی اونهایی که پشت شیخ به راه بادیه افتاده بودند، ضعف داشتند. اما باز هرچقدر که شیخ دورتر میرفت، دنبالهی جماعتِ پشتش کشیدهتر میشد. شیخ کاری به عقبش نداشت. نگاهش به انتهای بیابون میخدوز بود. همون جایی که جز وهم و سراب چیزی نیست. شیخِ بیپروا میرفت سمت اون سراب، که رسید به یه پشته خاکی. از چوبدستیاش کمک گرفت و رفت بالا، سر تپه. جماعت هم پایین پشته منتظر. بیابون ساکت. انگار نه انگار اون همه آدم اونجا بودند. همهمه وقتی راه افتاد که نقطهای از دل سراب ظاهر شد. این نقطه حرکت میکرد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

رمان مَتوری_اپیزود ۷: آهوی دست شسته از جان
