
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید | بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد | همچو مردار اوفتاد او بیخبر نیم روز اندر میان رهگذر | جمع آمد خلق بر وی آن زمان جملگان لاحولگو درمان کنان | آن یکی کف بر دل او می براند وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند | او نمیدانست کاندر مرتعه از گلاب آمد ورا آن واقعه | آن یکی دستش همیمالید و سر وآن دگر کهگل همی آورد تر | آن بخور عود و شکر زد به هم وآن دگر از پوششش میکرد کم | وآن دگر نبضش که تا چون میجهد وان دگر بوی از دهانش میستد | تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش خلق درماندند اندر بیهشیش | پس خبر بردند خویشان را شتاب که فلان افتاده است آنجا خراب | کس نمیداند که چون مصروع گشت یا چه شد کور افتاد از بام طشت | یک برادر داشت آن دباغ زفت گربز و دانا بیامد زود تفت 📻 📻 📻 این برنامهای است از رادیو بامداد تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید www.RadioBamdad.com
#85 - دباغ در بازار عطاران