
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
سبد کوچکی از رزهای سفید در دستش بود و کولهای سیاه و بزرگ روی دوشش. رنگ زرد تند شالش توی ذوق میزد. یک ربعی بود که جلوی ویترین ایستاده بود. چشمهای سیاه و گِردش به جای کتابها به داخل مغازه خیره مانده بود. بین ردیف کتابها چشم میگرداند و به مشتریها و ما نگاه میکرد. چند بار از بالای مانیتور دم صندوق نگاهش کردم. سی و چند ساله به نظر میآمد. رفتم سمت احمدی روی نوک پا بلند شده بود و با یک گچ کوچک شده نارنجی روی تخته سیاه بالای ردیف کتابهای پر فروش سعی میکرد اسم هر پنج کتاب این ماه را جا بدهد. زیر گوشش گفتم

بیا زندگی را بدزدیم
