
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
بدان نامور گفت پاسخ شنو یکایک ببر سوی سالار نو بگویَش که زشت کسان را مجوی جز آن را که برتابی از ننگ روی سخن هرچ گفتی نه گفتارتست مماناد گویا زبانت درست مگو آنچ بدخواه تو بشنود ز گفتار بیهوده شادان شود بدان گاه چندان نداری خرد که مغزت بدانش خرد پرورد به گفتار بیبر چو نیرو کنی روان و خرد را پر آهو کنی کسی کو گنهکار خواند تو را از آن پس جهاندار خواند تو را نباید که یابد بر تو نشست بگیرد کم و بیش چیزی بدست میندیش زین پس برین سان پیام که دشمن شود بر تو بر شادکام به یزدان مرا کار پیراستست نهاده بران گیتیام خواستست بدین جستن عیبهای دروغ به نزد بزرگان نگیری فروغ بیارم کنون پاسخ این همه بدان تا بگویید پیش رمه پس از مرگ من یادگاری بود سخن گفتن راست یاری بود چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج بدانی که از رنج ماخاست گنج نخستین که گفتی ز هرمز سخن به بیهوده از آرزوی کهن ز گفتار بدگوی ما را پدر برآشفت و شد کار زیر و زبر از اندیشه او چو آگه شدیم از ایران شب تیره بی ره شدیم همان راه جستیم و بگریختیم به دام بلا بر نیاویختیم از اندیشهٔ او گناهم نبود جز از جستن از شاه راهم نبود شنیدم که بر شاه من بد رسید ز بردع برفتم چو گوش آن شنید گنهکار بهرام خود با سپاه بیاراست در پیش من رزمگاه ازو نیز بگریختم روز جنگ بدان تا نیایم من او را به چنگ ازان پس دگر باره باز آمدم دلاور به جنگش فراز آمدم نه پرخاش بهرام یکباره بود جهانی بران جنگ نظاره بود به فرمان یزدان نیکی فزای که اویست بر نیک و بد رهنمای چو ایران و توران به آرام گشت همه کار بهرام ناکام گشت چو از جنگ چوبینه پرداختم نخستین بکین پدر تاختم چو بندوی و گستهم خالان بدند به هر کشوری بیهمالان بدند فدا کرده جان را همی پیش من به دل هم زبان و به تن خویش من چو خون پدر بود و درد جگر نکردیم سستی به خون پدر بریدیم بندوی را دست و پای کجا کرد بر شاه تاریک جای چو گستهم شد در جهان ناپدید ز گیتی یکی گوشهای برگزید به فرمان ما ناگهان کشته شد سر و رای خونخوارگان گشته شد دگر آنک گفتی تو از کار خویش از آن تنگ زندان و بازار خویش بد آن تا ز فرزند من کار بد نیاید کزان بر سرش بد رسد به زندان نبد بر شما تنگ و بند همان زخم خواری و بیم گزند بدان روزتان خوار نگذاشتم همه گنج پیش شما داشتم بر آیین شاهان پیشین بدیم نه بیکار و بر دیگر آیین بدیم ز نخچیر و ز گوی و رامشگران ز کاری که اندر خور مهتران شمارا به چیزی نبودی نیاز ز دینار وز گوهر و یوز و باز یکی کاخ بد کرده زندانش نام

شاهنامه خوانی ۱۸۸ خسرو پرویز ۲۰
