
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
چو شیروی بنشست برتخت ناز به سر برنهاد آن کیی تاج آز برفتند گوینده ایرانیان برو خواندند آفرین کیان همیگفت هریک به بانگ بلند که ای پر هنر خسرو ارجمند چنان هم که یزدان تو را داد تاج نشستی به آرام بر تخت عاج بماناد گیتی به فرزند تو چنین هم به خویشان و پیوند تو چنین داد پاسخ بدیشان قباد که همواره پیروز باشید و شاد نباشیم تا جاودان بدکنش چه نیکو بود داد باخوش منش جهان را بداریم با ایمنی ببریم کردار آهرمنی ز بایستهتر کار پیشی مرا که افزون بود فر و خویشی مرا پیامی فرستم به نزد پدر بگویم بدو این سخن در به در ز ناخوب کاری که او راندست برین گونه کاری به پیش آمدست به یزدان کند پوزش او از گناه گراینده گردد به آیین و راه بپردازم آن گه به کار جهان بکوشم به داد آشکار و نهان به جای نکوکار نیکی کنیم دل مرد درویش رانشکنیم دوتن بایدم راد و نیکوسخن کجا یاد دارند ز کار کهن بدان انجمن گفت کاین کارکیست ز ایرانیان پاک و بیدار کیست نمودند گردان سراسر به چشم دو استاد را گر نگیرند خشم بدانست شیروی کایرانیان که را برگزینند پاک از میان چو اشتاد و خراد برزین پیر دو دانا و گوینده و یادگیر بدیشان چنین گفت کای بخردان جهاندیده و کارکرده ردان مدارید کار جهان را به رنج که از رنج یابد سرافراز گنج دو داننده بیکام برخاستند پر از آب مژگان بیاراستند چو خراد بر زین و اشتاگشسپ به فرمان نشستند هر دو بر اسپ بدیشان چنین گفت کز دل کنون بباید گرفتن ره طیسفون پیامی رسانید نزد پدر سخن یادگیری همه در بدر بگویی که ما را نبد این گناه نه ایرانیان را بد این دستگاه که بادا فرهٔ ایزدی یافتی چو از نیکوی روی بر تافتی یکی آنک ناباک خون پدر نریزد ز تن پاک زاده پسر نباشد همان نیز هم داستان که پیشش کسی گوید این داستان دگر آنک گیتی پر از گنج تست رسیده به هر کشوری رنج تست نبودی بدین نیز هم داستان پر از درد کردی دل راستان سدیگر که چندان دلیر و سوار که بود اندر ایران همه نامدار نبودند شادان ز فرزند خویش ز بوم و بر و پاک پیوند خویش یکی سوی چین بد یکی سوی روم پراگنده گشته به هر مرز و بوم دگر آنک قیصر بجای تو کرد ز هر گونه از تو چه تیمار خورد سپه داد و دختر تو را داد نیز همان گنج و با گنج بسیار چیز همیخواست دار مسیحا به روم بدان تا شود خرم آباد بوم به گنج تو از دار عیسی چه سود که قیصر به خوبی همی شاد بود ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین به روی تو آمد بدی ز یزدان شناس آنچ آمدت پیش بر اندیش زان زشت کردار خویش بدان بد که کردی بهانه منم</

شاهنامه خوانی ۱۸۹ شیروی خسرو
