
Podcast
vibe-coded by ppoorebrahim.ir
چو بشنید ماهوی بیدادگر سخنها کجا گفت او را پسر چنین گفت با آسیابان که خیز سواران ببر خون دشمن بریز چو بشنید از او آسیابان سخن نه سر دید از آن کار پیدا نه بن شبانگاه نیران خرداد ماه سوی آسیا رفت نزدیک شاه ز درگاه ماهوی چون شد برون دو دیده پر از آب، دل پر ز خون سواران فرستاد ماهوی زود پس آسیابان به کردار دود بفرمود تا تاج و آن گوشوار همان مهر و آن جامهٔ شاهوار نباید که یکسر پر از خون کنند ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند بشد آسیابان دو دیده پر آب به زردی دو رخساره چون آفتاب همی گفت کای روشن کردگار تویی برتر از گردش روزگار تو زین ناپسندیده فرمان او هم اکنون بپیچان تن و جان او بر شاه شد دل پر از شرم و باک رخانش پر آب و دهانش چو خاک به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش چنان چون کسی راز گوید به گوش یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه رهاشد به زخم اندر از شاه آه به خاک اندر آمد سر و افسرش همان نان کشکین به پیش اندرش اگر راه یابد کسی زین جهان بباشد، ندارد خرد در نهان ز پرورده سیر آید این هفت گرد شود کشته بر بیگنه یزدگرد بر این گونه بر تاجداری بمرد که از لشکر او سواری نبرد خرد نیست با گرد گردان سپهر نه پیدا بود رنج و خشمش ز مهر همان به که گیتی نبینی به چشم نداری ز کردار او مهر و خشم سواران ماهوی شوریده بخت بدیدند کآن خسروانی درخت ز تخت و ز آوردگه آرمید بشد هر کسی روی او را بدید گشادند بند قبای بنفش همان افسر و طوق و زرّینه کفش فگنده تن شاه ایران به خاک پر از خون و پهلو به شمشیر چاک ز پیش شهنشاه برخاستند زبان را به نفرین بیاراستند که ماهوی را باد تن همچنین پر از خون فگنده به روی زمین به نزدیک ماهوی رفتند زود ابا یاره و گوهر نابسود به ماهوی گفتند کآن شهریار بر آمد ز آرام و از کارزار بفرمود کو را به هنگام خواب از آن آسیا افگنند اندر آب بشد تیز بد مهر دو پیشکار کشیدند پر خون تن شهریار کجا ارج آن کشته نشناختند به گرداب زرق اندر انداختند چو شب روز شد مردم آمد پدید دو مرد گرانمایه آنجا رسید از آن سوگواران پرهیزگار بیامد یکی بر لب جویبار تن او برهنه بدید اندر آب بشورید و آمد هم اندر شتاب چنین تا در خانه راهب رسید بدان سوگواران بگفت آن چه دید که شاه زمانه به غرق اندرست برهنه به گرداب زرق اندرست برفتند زان سوگواران بسی سکوبا و رهبان ز هر در کسی خروشی بر آمد ز راهب به درد که ای تاجور شاه آزاد مرد چنین گفت راهب که این کس ندید نه پیش از مسیح این سخن کس شنید که بر شهریاری زند بندهای یکی بد نژادی و افگندهای بپرورد تا بر تنش بد رسد از این بهر ماهوی نفرین سزد

شاهنامه خوانی ۱۹۳ یزردگرد ۳
